به دنبال حقیقت؟

چند سال پیش، شورای شهر مونزای ایتالیا نگهدارندگان حیوانات خانگی را از نگهداری ماهی قرمز در تنگ‌های منحنی شکل منع کرد. سرپرست سنجش دلیل آن را این طور توضیح داد که نگهداری ماهی در یک تنگ منحنی شکل که باعث ایجاد تصویر تحریف شده‌ای (بزرگ نمایی شده‌ای) از واقعیت بیرونی برای ماهی می‌شود، بیرحمی است. اما از کجا بفهمیم که خودمان تصویر واقعی و تحریف نشده ای از واقعیت را می‌بینیم؟ از کجا معلوم که خود ما داخل تنگ بزرگتری نباشیم و بینایی مان با یک لنز خیلی بزرگ، تحریف نشده است؟

تصویر ماهی قرمز از واقعیت مانند تصویر ما از واقعیت نیست اما ماهی قرمز هنوز هم می تواند قوانین فیزیکی حاکم بر حرکت اشیا در خارج از تنگ را فرمول بندی کند. برای مثال به خاطر شکست نور، ماهی درون تنگ حرکت جسمی را که آزادانه به خط مستقیم حرکت می کند، در یک مسیر منحنی مشاهده می کند. با این وجود، ماهی هنوز هم می تواند قوانین علمی را از طریق همان چهارچوب ادراکی تحریف شده‌اش به گونه ای فرمول بندی کند که همیشه صادق باشد و همین فرمول بندی او را قادر خواهد کرد که درباره آینده حرکت اجسام خارج از تنگ پیش‌بینی‌هایی انجام دهد.

در چنین چارچوب ادراکی تحریف شده‌ای، قوانین خیلی پیچیده‌تر از قوانین چهارچوب ما خواهد بود، اما سادگی یک موضوع سلیقه‌ای است. اگر یک ماهی قرمز چنین فرضیه ای را فرمول بندی کرده است، ما ناچار به تصدیق دیدگاه ماهی قرمز به عنوان تصویری واقعی هستیم.

مثال مشهوری که برای نشان دادن برداشت‌های مختلف از یک واقعیت واحد به کار گرفته می‌شود، نظریه زمین مرکزی بطلمیوس و نظریه خورشید مرکزی کوپرنیک است. کدام یک از این دو مدل درست است؟ اغلب مردم پاسخ می‌دهند که کوپرنیک ثابت کرد که مدل بطلمیسوس اشتباه بوده است، ولی این درست نیست. همانطور که در مورد مثال ماهی قرمز نیز توضیح داده شد، در واقع هر دوی این مدل‌ها را می‌توان برای توضیح و تفسیر کیهان بکار برد. و هر دوی آنها پیش‌بینی‌های درستی درباره پدیده‌ی مورد بحث‌شان می‌کنند. ولی برتری مدل کوپرنیک در واقع به خاطر ریاضیات ساده آن است.

این مثال‌ها ما را به یک جمع بندی میرسانند: هیچ کدام از برداشت‌ها یا تئوریِ‌های ما درباره جهان بیرون مستقل از مدل‌های ذهنی‌مان نیستند، برعکس تمامی برداشت‌های ما در واقع برداشت‌هایی بر پایه مدل‌های ذهنی‌مان از واقعیت هستند: این ایده که تئوری‌های ما در واقع مدل‌هایی از واقعیت هستند و شامل مجموعه‌ای از قوانین هستند که مشاهدات‌مان از دنیای بیرون را به وجوه مدل مرتبط می‌کنند.[۱]

بر اساس این دیدگاه، اگر مدلی با مشاهدات سازگار باشد، دیگر این سوال که آیا واقعی است یا نه بی‌معنی به نظر می‌رسد. اگر دو مدل وجود دارند که با مشاهدات مطابقت می‌کنند، مثل تصویر ماهی درون تنگ و تصویر ما، در این صورت نمی‌توان گفت که یکی از دیگری واقعی‌تر است. می‌توان از هر کدام از دو مدل که در شرایط مورد نظر بهتر عمل می‌کند، استفاده کرد. به عنوان مثال اگر درون تنگ باشیم، مدلی که ماهی درون تنگ برای پیشبینی میسازد کارآمد خواهد بود.

ما در زندگی روزمره هم مانند حوزه علم، مشغول مدل ساختن از واقعیت هستیم. ما برای تفسیر و درک جهان، چه بصورت خودآگاه و چه ناخودآگاه از مدل‌ها استفاده می‌کنیم. هیچ راهی برای حذف مشاهده‌گر – یعنی ما – از درک جهان، که از طریق پردازش حسی و از طریق الگوهای ذهنی و ادراکی ایجاد می‌شود، وجود ندارد. درک ما و در نتیجه مشاهداتی که بر اساس آنها نظریاتمان بنا می‌شوند، مستقیم نبوده و تا حدی از طریق نوعی عدسی، یا به عبارتی ساختار تفسیری مغز ما، شکل گرفته است.

گزیده‌ای از کتاب “طرح بزرگ” نوشته استیون هاوکینگ و لئونارد ملودینو (با اندکی تغییر) [۲]

[۱] برای درک درست این پاراگراف باید نکاتی را مد نظر قرار داد. طبق تعریف، یک مدل در واقع تنها تقریبی از واقعیت بیرونی است، تنها یک تقریب و نه دقیقا خود واقعیت. مدل‌ها نتیجه کارکرد خاص مغز ما هستند، ما تمام جهان بیرون (و حتی درون) را بر اساس مدل‌هایی که مغزمان برایمان میسازد، تجربه می‌کنیم. هر مدلی دارای عناصر جزئی‌تری است، این عناصر بر اساس ادراک ما در کنار هم قرار می‌گیرند. برای مثال، هر گاه که دو رویداد به طور مکرر با تفاوت زمانی اندکی به وقوع بپیوندند، مغز ما و ادراک ما بدلیل نحوه کارکرد ذاتی‌اش آن دو رویداد را به صورت علت و معلولی ادراک می‌کند، هر چند که ممکن است واقعا اینطور نباشد. این ادارک درباره‌ی آن رویدادهای خاص، میتواند یکی از عناصر تشکیل دهنده‌ی مدلی باشد که می‌خواهد آن دو پدیده را به طور کامل توضیح دهد و پیشبینی کند.

[۲] این کتاب را سارا ایزدیار و علی هادیان با نام “طرح بزرگ” به زبان فارسی ترجمه و توسط نشر مازیار منتشر کرده‌اند. ضمنا یک مستند سه قسمتی با نام Stephen Hawking’s Grand Design هم با حضور استیون هاوکینگ توسط شبکه دیسکاوری در سال ۲۰۱۲ ساخته شده است که دیدنش خالی از لطف نیست.

اشتراک گذاری در:
صادق آدینه
صادق آدینه
کارشناس ارشد علوم شناختی و متخصص نورومارکتینگ هستم و علاقه‌مند به نوشتن درباره‌ی فلسفه، علم، روانشناسی، سینما و موسیقی.

دیدگاه‌ها

avatar
wpDiscuz