نماد

“نماد نه تنها باید بیانگر خیال‌پردازی‌های خودآگاهانه‌ی تکنولوژیک و فلسفی انسان باشد بلکه باید از ژرفای سرشت حیوانی او نیز خبر دهد: باید تقلیدی از کلیت انسان و بازگو کننده همان باشد.”

“شکل گیری نمادها یک روند آگاهانه نیست بلکه بر عکس از راه مکاشفه و یا شهود از دل ناخودآگاه تولید و بیرون داده می‌شود. اغلب اوقات نمادها به طور مستقیم از رؤیاها نتیجه می‌شوند یا از آنها تأثیر می‌پذیرند که این گونه نمادها پر از انرژی روانی و دارای نفوذی جبری و مقاومت ناپذیر هستند.”

خودم را برای کنکور آماده میکردم، نزدیک نیمه شب بود، خانه کاملا ساکت بود، از سر شب داشتم شیمی می‌خواندم، چند ساعت پشت سر هم و بدون استراحت. خسته نبودم ولی تصمیم گرفتم کمی استراحت کنم، بنا به عادت همیشگی خودکاری برداشتم و روی دفترم قوز کردم، نور چراغ مطالعه‌ تمرکزم را بر روی کاغذ بیشتر می‌کرد، سکوت، بوی کتاب کهنه‌ای که کنار دستم روی میز بود، بوی تند جوهر خودکار بیک‌ام و صدای حرکت ساچمه خودکار بر روی کاغذ کل فضای ذهنی‌ام را پر کرده بودند. یک تمرکز فوق‌العاده بر روی خط خطی کردنِ نیمه‌ناخودآگاهانه‌ام داشتم، از جنس تمرکزهایی که در زندگی چندان قابل تکرار نیست و من این را حتی همان لحظه هم می‌دانستم، می‌دانستم که این قرار است لحظه‌ی خاصی باشد. هیجان گنگی که دلیلش را نمی‌داستم در من بوجود آمده بود و گلویم را خشک کرده بود. خودکارم روی کاغذ می‌چرخید و طرحی‌هایی ایجاد می‌کرد که هیچ نمی‌دانستم از کجای حافظه‎ام بیرون جهیده‌اند، چیزهایی نو! چیزهایی کمی ترسناک!

کارم که تمام شد سرم را بالا آوردم، به نتیجه نگاه کردم، کم کم دوباره خودآگاهی‌ام و هوشیاریم داشتند برمی‌گشتند، و من هی از آن حالت عارفانه، از آن حالت بی‌خودی، دورتر و دورتر می‌شدم، حالا دیگر صدای یخچال و کولر و جیرجیرک‌های باغچه را هم می‌شنیدم. دوباره به طرحی که کشیده بودم نگاه کردم، نسبت به قبل بنظرم بیگانه‌تر می‌آمد، با تامل به آن نگاه کردم بعد بیکباره ترسی عمیق، عجیب و آشنا در من شروع به شکل گرفتن کرد. دوباره تند تند چندبار به شکل نگاه کردم و فکر کردم، دوباره نگاه کردم و فکر کردم، ولی بعد ترسیدم که دوباره نگاه کنم، دفتر را بستم و کنار گذاشتم، دراز کشیدم، درباره‌ی منشا این الهام فکر کردم، به نتیجه‌ای نرسیدم و این باعث بیشتر شدن ترسم شد.

عاقبت با ترسی نشات گرفته از اعتقادات مذهبی آن زمانم کاغذ را پاره کردم و دور ریختم هر چند همان موقع هم تا حدی میلی درونی برای نگه داشتنش داشتم ولی در آن سن اعتقادات مذهبیم بسیار قوی‌تر از امیالم بودند (دسته کم در زمان‌های هوشیارم) آن شب دیگر به موضوعی فکر نکردم و درس هم نخواندم، یکراست رفتم روی تختم و خوابیدم ولی نقشی که کشیده بودم هیچ‌وقت از خاطرم پاک نشد.

نقاشی‌ام از این قرار بود: در وسط صفحه ماری کشیده بودم که بصورت یک حلقه در آمده بود و در حال خوردن دُم خود بود و در قسمت بالا به ترتیب در سمت راست و چپ نمادهای نرینگی و مادینگی (♀♂) را کشیده بودم. کل این نقش با خط‌های عمیق و پررنگی که حاصل فشار زیاد خودکار بر روی کاغذ بود، یک حالت عجیب و ترسناکی شبیه نقاشی‌های گوتیک پیدا کرده بود. نقش گوتیکی از عمق ناخودآگاهم!

من در هنگام کشیدن این نقاشی ابدن با معنای نماد اوروبورس (Ouroboros) آشنایی نداشتم، شاید آن را جایی دیده بودم ولی درباره معنایش هیچ نمی‌دانستم. در تابستان سال بعد کتابی با موضوع “تاریخ جادوگری و کیمیاگری” را مطالعه می‌کردم، در آن کتاب چیزهایی درباره این نماد گفته شده بود و مثال‌هایی از آن آورده شده بود، بعد از خواندن این کتاب بود که توانستم مقداری از رازوارگیِ این تجربه‌ی عمیقم را کشف کنم، دلیل حضور این نماد در تمامی فرهنگ‌های انسانی و ارتباط آن با شیمی و کیمیاگری را فهمیدم. و از همه مهم‌تر، ارتباطش با شخصیت خودم را هم فهمیدم.

اشتراک گذاری در:
صادق آدینه
صادق آدینه
کارشناس ارشد علوم شناختی و متخصص نورومارکتینگ هستم و علاقه‌مند به نوشتن درباره‌ی فلسفه، علم، روانشناسی، سینما و موسیقی.

دیدگاه‌ها

avatar
wpDiscuz